
پُر مي كني جاي ِ مرا با ديگران، بي من
بيهوده مي گويم : كمي ديگر بمان بي من !
تو شوخي ات گل مي كند؛ با گريه مي گويي
روزي ز حركت باز مي مانَد زمان بي من
توفيرِ چنداني ندارد اين كه مي چرخد
دورِ كه ؟ يا تا كي؟ زمين و آسمان بي من
در جاده جز باران ِ تنهاييِِ رفيقي نيست
گاهي كه مي پرسي : مگر اين كاروان بي من ...؟
سهم ِ من از وهم ِ ازل، شايد غزل باشد
حالا چه فرقي مي كند اين كه جهان بي من
نوشته ای که در سال 87 نوشته شد و چقدر دوست داشتم هیچ وقت 9دی وجود نداشت
انا لله و انا الیه راجعون
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ۰۰۰۰۰۰
بابا رفت و تنهایم گذاشت ۰۰۰ باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نوشته ای که در اولین سالگردت سال 88 نوشته شد
یک سال گذشت ماه محرم امد ماه عزا و ماتم
چقدر دلم برات تنگ شده بابایی , بابایی دیروز عمه میگفت عمو صادق میخواد هفته بعد بیاد ایران چقدر بهش گفتی بیاد ایران چقد گفتی دلت براش تنگ شده ولی اون نتونست بیاد اما الان داره میاد عمو امروز زنگ زده بود میگفت میخواد برای مراسم سالگردت خودش و برسونه ولی وقتی بهش گفتیم فردا مراسم گرفتیم بدجوری دلش گرفت میگفت من که نتونستم زمانی که داداش زنده بود بیام ای کاش میشد مراسم سالگردش باشم ...
چقدر دلم برات تنگ شده .فردا مراسم سالگردت هست اول محرم پرواز کردی و فردا هم اول محرم هست ... بابا دلم برات یه ذره شده. میگن باباها دختری هستن و دخترا بابایی ... الان تو نیستی و منم بی تو هستم همه بی تو شدن
دلم برات تنگ شده خیلی برای همه چیزت
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نوشته ای که در دومین سالگردت نوشتم امروز 9 دی هست دومین سالگرد بابا ...
چقدر دلم برات تنگ شده ...
پدر بخند
تاگل رویا از لبانت بچینم
پدر بگو
که طنین صدایت
اوای خوش بهارست
دستان گرمت
نوازش اب برسنگ
بخوان
که بلبلان مست صدایت
چشمه ها
مست نگاهت
درخت ها
مست وجودت
ریشه ها در خاک کردند
من هم روم به گور که دگر زیادی ام
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادیم
خدا نگهدار![]()
هدیه هم در میعادگاه پست آخر ...........
مشت میکوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ،
-آآآآآآآآآاای !
با شما هستم!
این در ها را باز کنید !
من به دنبال فضایی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی ،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
-آه !
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته ی چند ،
چه کسی می آید با من غم زده فریاد کند ؟من چه کنم، وقتی تو نیستی
در کجای این دشت، پهن کنم سفره دلم را
در آغوش کدام نسیم، رها سازم اشک دلتنگیم را
و بر چمنزارکدام نگاه، بدوزم چشم عاشقم را
من چه کنم
وقتی تو نیستی