دوست دارم خدا ....
سلام . امروز يه چند صفحه اي از دفترخاطراتمو ورق زدم . منظورم همين وبلاگي هست كه نزديك به 21 ماه دارم مي نويسم يعني چيزي حدود دو سال .توي اين دو سال اتفاقات زيادي افتاده كه گاهي بهشون فك ميكنم خنده ام ميگيره و گاهي گريه ام . همه چيزايي كه الان دارم مديون خدا و جناب استاد يوسف شريف زاده هستم . البته شهرت ايشون و نميدونم مثل خيلي چيزايي كه از ايشون نميدونم .... ولي بازم خدا رو شكر كه ايشون رو دارم
اين روزها خيلي زود ميگذرن . از 10 تير امتحاناتم شروع ميشه و من بايد مثل هر ترم ديگه خوب بخونم تا نمره هاي خوبي بگيرم . 15 تير عمو اينا قراره بيان و 25 تير من و رضا عازم شهر عشق خواهيم شد . واي كه چقدر مشتاق رفتنم . يادمه دو سال پيش كه توي حج دانشجويي اسمم در نيومد كلي گله كردم ولي الان تنها نميرم بلكه يكي ديگه هم همراهيم ميكنه و دلهاي خيلي ها قراره با من بياد .
كم كم دارم وسائل اتاقمو جمع و جور ميكنم تا لوازم ضروري مو ببرم خونه جديدم .دل كندن سخته ولي خب بايد رفت چون خودم خواستم و گله اي هم نيست . چند روزي هست هواي تبريز بدجوري گرفته و گاها شبها بارون ميباره . چقدر دوست دارم زير بارون قدم بزنم و كلي خيس بشم و كسي هم نگه بيا تو سرماميخوري ها !!!!
روزها خوبن و بازم خدا رو شكر .
خداجونم شكرت براي تمامي روزهاي خوبت و براي بودنت در كنارم ... دوست دارم خدا ....
