از مهر 87 تا فروردین 98

بیتر از ده ساله دارم می نویسم بیشتر اوقات برای دل خودم و دلتنگی و چه کسی میدونه توی دلم چی میگذره ؟؟؟؟ شاید گاهی باید تا اوج رفت و از همون جا به پایین نگاه کرد اید گاهی هم به قعر رفت و به بالا نکاه کرد الان من نمیدونم کجام ... شاید الان اوجم و به اینده نگاه میکنم و شاید هم قعرم و به گذشته فکر میکنم و این منم همون ادم 87 با کلی دلتنگی و شاید کمی پخته تر . دیگه دختر دانشجو ی پر از شر و شور نیستم و شاید الان مادر کمی تنهام و شاید افسرده ....

گاهی باید بغض کزد گاهی باید بغض رو خورد تا توی گلوت خفه ات کنه گاهی باید زودتر از هر روز و هر لحظه ات زندگی کنی تا زودتر تموم بشن روزهای غریب و پر از غربت و تنهایی . پسرم بیخش مجبورت کزدم بغض کنی و من هم خفه شدن بغضت توی گلوتو ببینم پ نتونم برات کاری کنم پسرم ببخش که غزبت پ بهت هدیه دادم و تو هم مثل من غریب شدی و هر روز هر روز لحظه ها و ساعات رو میشمری تا تموم بشن این غربت تنهایی .