اه

از زود زود نوشتنم معلومه که چقدر دلم گرفته پستهای مرتب و تکراری و حرفای مزخرف و دلتنگی غم و غصه و نبود هیچ امیدی معلوم میکنه من خیلی احساس بدی دارم شاید دلتنگی و تنهایی و بی کسی و نبود کسی و من من من تنهام خیته هستم از این هیاهو و امروز از اونر وزهای مزخرف و بیشعور هست که دلم میخواستم مغزم و در بیارم بزارم کنار و هیچی نفهمم شاید توصیفش سخت باشه اما گاهی اوقات ارزوم اینکه مغزمو در بیارم و بزارم بیرون جیزی نفهمم جیزی ناراحتم نکنه جیزی اذیتم نکنه غصه نخورم و غمگین نشم و دلگیر نشم و هیچی نشم

الان که دارم بالا رو میخونم نمیدونم جی نوشتم جون در حال نوشتن داشتم فکر میکردم به جیز دیگه ای و فقط تابپ کردم و چرت و پرت نوشتم دلم گرفته به اندازه ای گه نمیشه گفت کی این چند روز تموم میشه کی کی کی کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ماه تا اخر سال

یک ماه موند و خرده ای مونده و تا پایان سال 1401 و گذر عمری که داره میگذره و ما همچنان در تلاش برای زندگی کردن خسته شدم از اینهمه روزها و شبها و خوددن و خوابیدن ووووو

35 هم داره تموم میشه تا برسه به 36 و داشتم فکر میکردم وقتی 36 سالش بود وقتی 35 سالش بود چقدر از من 354 ساله خوشحالتر و خوشبخت تر بود اون موقع موهاش اصلا سفید نشده بود امام من در35 سالگی نصف موهام سفید شده و دارم فکر میکنم چرا من توی 35 سالگی باید موهام سفید باشه اما اون توی 35 سالگی دنبال خیانت

چرا وقتی من توی 35 سالگی دلم غم داره و اون توی 35 سالگی دنبال هرز پریدن و عیاشی

بیخیالش من 35 ساله نیتسم بیشتر میخوره 70 ساله باشم خسته ام از این هیاهو و وووووووووووووو

یک ماه موند تا پایان 1401

داشتم فکر میکردم من توی 35 سالگی اون به اندازه 24 سالگی اون خوشحال بودم مطمینا نه اما توی 24 سالگی اون به اندازه یه دنیا خوشحال بودم دوست ندارم و نداشتم باهاش باشم اما الان مجبورم دوست داشتم با کسی باشم که نزاشتن باشم دوست داشتم با کسی زندگی میکردم که به اندازه 15 سالگی من به اندازه 35 سالگی من به اندازه لحظه لحظه من خوشحال و ناراحت باشه نه مثل الان که من به اندازه 35 سالگی اون خوشحال نباشم و غم غم غم روی غمهام میاد

بزرگ شدن یادم داد گریه نکنم بزرگ شدن یادم داد محکم بایستم و داد نزنم گریه نکنم و غصه بخورم و ایکاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم بچه ها خوبن چون میتونن حرف دلشونو بزنن و گریه کنن و جیغ بکشن و حتی خیلی ساده بگن ازت متنفرن و دیگه دوست ندارن ولی ماها که بزرگ میشیم مجبوریم تحمل کنیم همه چیزهای مزخرف این زندگی نکبتی رو که حتی اگر ازش متنفر باشیم و دوستش نداشته باشیم

زندگی بزرگتر ها خیلی بدتر از اینکه بخوای با جهنم مقایسه اش کنی شاید هیچ وقت هیچ بزرگتری نتونه راحت به کسی بگه ازش متنفره زندگی بزرگترها مزخرف تر از هر حهتمی هست

35 سال که داشته باشی میفهمی عمرت داره زود میگدره و جیزی ازش نمونده ولی افسوس دوران کودکی ات از کنارت رفتن و تو موندی و گذر مزخرف زندگی و بزرگسالی که زمانی ارزوشو داشتی زمانی فکر میکردی بزرگ بشی خوشحال تر هستی و تنها میتونی همه جا بری و همه جی بخری اما نفهمیدی این زندگی که دنبالش داشتی میدوییدی در حقیقت جهنم بود و خودتو از بهشت انداختی داخل جهنمی که براش ارزو میکردی

ادما میدونن که روزی قراره بمیرن اینکه کی و چظوری اش و نمیدونن ای کاش ای کاش ای کاش میشد فهمید چطوری و کی

داستان این شد که گریه کردن شد ارزو