گاهی باید رفت نه باید کلا رفت از چیزی که اذیتت میکنه باید فرار کنی باید پشت سرت بزاری و در رو روش ببندی بعد بشینی فکر کنی چقدر اذیت شدی و الان نباشد اذیت بشی ... چند ماه گذشته از نوشته اخر و من هنوز در پیچ و خم زندگی هستم و اون منو میکشونه به هر سمتی که دوست داره و من هنوز نتونستم در رو روی جیزی که اذیتم میکنه ببندم و من هنوز مات و مبهوت اینهمه صبر خودمم که چطوری تونستم تا الان صبر کنم شاید هم هنوز خوابم مانند دخترک که گاهی چند بار کابوس میبینه و بلند میشه و پناه میاره به من و من میگم خواب بود اما من به چه کسی پناه ببرم و از چه کسی بپرسم خواب بودم یا بیدارم یا کابوس هست یا واقعیت .

شایدروزی کسی رو پیدا کردم که محکم توی بغلش زار بزنم و بپرسم اینهمه کابوس توی واقعیت چرا برای من اتفاق افتاده و شاید روزی از اون بپرسم میشه تا ابد توی اغوشش باشم یا نه شاید هم توی زندگی بعدیم کسی بشم که بتونم پناه کسی باشم و بهش بفهمونم زندگی کابوس نیست زندگی رویا هست زندگی خواب شیرین هست زندگی چیزی نیست که من تجربه اش کردم زندگی شیرین هست اما شاید این شیرینی رو توی زندگی بعدیم تحریه کنم اما الان فقط میدونم تلخ هست مانند بادام تلخ که تا ته معذه ات تلخ میشه