یازده سال پیش همچین روزی

 

 

سلام خدا

 

دلم اونقدر سنگینه که حرفی و هیچ چیز دیگه ای نمیتونه سبکش کنه چیزی نمیگم و شکایتی هم نمیکنم حتی گریه هم نمیکنم...........تا عصر کلاس دارم .امیدوارم تا عصر بهتر بشم .

 

 

همین هستم و یازده ساله همینم و بازم حتی گریه نمیکنم

چشمی گریان

چند وقت پیش همسایه گفت : جای **** خالیه  کاش بود و نوه هاشو می دید بغض خفه ام کرد موندم و یه عالمه غمی که توی دلم جا گرفت . نمیدونستم لبخند بزنم در برابر حرفش یا بغضمو قورت بدم وسعی کنم اشکام جاری نشن  . بابا دلم برات تنگ شده شدید کاش میومدی و میگفتی توی خواب بودید من رفتم و برگشتم ... چرا داغت کمتر نمیشه لامصب این داغ می سوزونه و خفه ام میکنه ... دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیاید