دوم ایفند نوشتم نمیدونم جنگ میشه یا نه یک هفته بعدش شروع شد و مهره های زیادی به درک رفتن آه خانواده های دی ماه اخرش دامنشونو گرفت ... لعنت به روزی که امدید ...

دی۴۰۴

دی ماه امسال غمگین ترین ماه سال بود خیلی ادما کشته شدن و واقعا دردی که کشیدیم‌غیر قابل وصف هست امسال نه عید هست نه چیزی. نمیدونم جنگ میشه یا نه . امریکا میزنه یا نه . اما چیزی که میدونم ما به ادمای قبل عید نمیتونیم بشیم . متنفرم ازاین زندگی و نظام و دولت

کم مونده با سالگردت بابا ، امسال هم گذشت شاید گذ. روزگار همینه که هر روز که میگذره به بدی بگذره وبدتر از قبل بشه . دیروز عجیب یک لحظه زمان از دستم در رفت داشتم از خاطرات گذشته تعریف میکردم یک آن حس کردم انگار زمان بهم پیچید و برگشتم اون دوران حس عجیبی بود حس اینکه تو برگشتی ...هیچ وقت برام عادی نمیشه که تو رفتی و نیستی با اینکه۱۷ سال گذشته

روزگار همچنان می‌چرخد و ما همچنان در حال چرخشی با گرانی و تورم و فقط و بی پولی متنفرم از این نظام و دولت وووو کاش میشد اینا رو کشت

تابستون برق نیست زمستون گاز نیست هی مدارس تعطیل میشه واقعا جای تاسف داره

سال دیگه کاش زمان بایسته

۱ فرودین ۱۴۰۴ متنفرم از گردش روزگار متنفر

نه دی سال ۸۷

نه دی سال ۸۷ ساعت دوازده ظهر روز اول محرم ... بابا مرد و من هنور باور ندارم . حس عجیبی هست هیچ وقت توی خوابهام باور نکردم مرده همیشه فکر میکنم رفته مسافرت و برگشته ... حسی غریبی هست کاش توی خواب‌ام بمونن بیدارنشم

دی ۱۴۰۳

دی ماه شد و یه هفته بعد سالگرد باباست شونزده ساله نیست . چقدر زود گذشت شایدم دیر گذشت خسته شدم از اینهمه شمارش روزها . کم مونده سی و هشت تموم شه . و شمعشو فوت کنم . فک میکردم چهل سالگی خیلی چیز عجیبیه اما بهش نزدیک که میشم میبینم عجیب نیست . امسال مامان و خواهری اومدن یه هفته تنها نبودیم اما رفتن. باز تنها شدیم . من از این همه ح ف توی مغزم متنفرن. امروز روز مادر بود حسی نداشتم شاید باید داشته باشم دخترک یه نامه نوشت و نقاشی . پسرک یه ده تومنی داد بهم . روزم مبارک با تموم سخستگی ها و اینکه مغزم نیاز داره استراحت کنه. کاش روزها تموم شن من توی زندگی بعدیم عیج وقت ازدواج نمیکنم .

۱۴۰۳ ابان

یکسال ننوشتم هنوزم احساساتم با خودم درگیره عقلم با دلم درگیره از این شهر متنفرم از این کشور متنفرم کاش زمان‌زودتر بگذره سی سال بعد یشه شاید اصلا زمانی بشه که مردم مطمئنا حس خوب داره مردن مطمئنا حال خوبی داره

مهر 1402

گاهی باید رفت نه باید کلا رفت از چیزی که اذیتت میکنه باید فرار کنی باید پشت سرت بزاری و در رو روش ببندی بعد بشینی فکر کنی چقدر اذیت شدی و الان نباشد اذیت بشی ... چند ماه گذشته از نوشته اخر و من هنوز در پیچ و خم زندگی هستم و اون منو میکشونه به هر سمتی که دوست داره و من هنوز نتونستم در رو روی جیزی که اذیتم میکنه ببندم و من هنوز مات و مبهوت اینهمه صبر خودمم که چطوری تونستم تا الان صبر کنم شاید هم هنوز خوابم مانند دخترک که گاهی چند بار کابوس میبینه و بلند میشه و پناه میاره به من و من میگم خواب بود اما من به چه کسی پناه ببرم و از چه کسی بپرسم خواب بودم یا بیدارم یا کابوس هست یا واقعیت .

شایدروزی کسی رو پیدا کردم که محکم توی بغلش زار بزنم و بپرسم اینهمه کابوس توی واقعیت چرا برای من اتفاق افتاده و شاید روزی از اون بپرسم میشه تا ابد توی اغوشش باشم یا نه شاید هم توی زندگی بعدیم کسی بشم که بتونم پناه کسی باشم و بهش بفهمونم زندگی کابوس نیست زندگی رویا هست زندگی خواب شیرین هست زندگی چیزی نیست که من تجربه اش کردم زندگی شیرین هست اما شاید این شیرینی رو توی زندگی بعدیم تحریه کنم اما الان فقط میدونم تلخ هست مانند بادام تلخ که تا ته معذه ات تلخ میشه

یک سال دیگر

گذشت یک سال هم چقدر روزهامون مزخرفن .............................................

چهره در هم برهم و دستای رگ بیرون و مغز پر از غصه و دلی پر از چرا .................................. چه میفهمه اونیکه باید بفهمه خسته شدم گاهی دوست دارم به اون سر دنیا برم و هیج وقت نیام هیج وقت نباشم هیچ وقت دیده نشم

19اردیبهشت 1402 ......... کاش اون روز که ارزو میکردم بیست سال بگذره میفهمیدم که قرار نیست چیزی خوب باشه قرار نیست چیزی خوبتر بشه باید میدوستم برای همین الان دوست ندارم روزها برن جون میدونم سال بعد بدتر از امسال خواهد بود خیلی خسته ام دلگیرم

برای گذشتن از روزها بازم به سریال ها پناه بردم تا نفهمم به پلی لیست اهنگام پناه بردم ... اینو کسی میفهمه که جای من باشه ... هرکی جای خودش غم داره