....

"رفتن" !
رفتن که بهانه نميخواهد ،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى !"ماندن" !
ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...
وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !"آرى"
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هيچکدام ..

ببین اعصابمو خورد کردی بدترین حس و روح و دارم

خوابيدي بدونه لالايي و قصه

0 بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نميبيني

توي خواب گلاي حسرت نميچيني

ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه

جاي سيلياي باد روش نميمونه

ديگه بيدار نميشي با نگروني ي

ا با ترديد كه بري ياكه بموني

رفتيو ادمكارو جا گزاشتي

قانون جنگلو زير پا گزاشتي

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني

تو تو جنگل نميتونستي بموني

دلت بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالايي ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه ادمك نداره