امروز نه دی سال هزار و سیصد و نود و پنج هست . هشت سال تموم شد از اینکه نبودی توی هشت سال پنج نفر به اعضای خانواده مون اضافه شدن و قراره بزودی ششمی هم اضافه بشه اما تو ، توی هیچکدوم از این ها نبودی ، من غمگینم و ناراحت ، تو میتونستی باشی . هشت سال پیش همچین ساعات و دقایقی برلی من بدترین خاطرات بود که داشت توی ذهنم حک میشد . همه کسایی که دوستت داشتن بودن اما تو نبودی تویی که بخاطر تو اومده بودن ، من غمگینم من غصه دارم چون نه توی غمهام بودی نه خوشی هام ، از سال هشتاد و هفت من بودم و عکسها و خاطرات و خواب های گاه و بیگاه که دلم روچنگ میزنه ، تو نیستی و امروز باز غمم بیشتر از هر روز هست ، کی میگه خاک سرده کی میگه آدم میتونه فراموش کنه کی میگه عادت میشه . من دلم برات تنگ شده درست مانند روز اول و لحظه اولی که دیدم دیگه نیستی و قرار هم نیست دیگه باشی ، بابا هشت سال تموم شد چه سخت گذشت بدون تو