دلم گرفته شاید بیشتر از قبل شایدم نه ... چند روز بیشتر نمونده تا تولدم و من کم مونده وارد 34 بشم ... 34 سن کمی نیست و من نمیدونم چرا دلتنگم دلتنگ ... کاش میشد سال 80 کاش میشد بشم 15 ساله کاش همیطوری برمیگشتم عقب عقب عقب تر  اینقدر عقب کهبرگردم به تولد 13 سالگی ام همون موقع که برای تولد رادیو ضبط با هدفون گرفته بودن برام و من خوش بودم برگردم عقب زمانی که من خوش بودم من عاشق بودم بابا بود خوشحال بودیم و ما همه باهم بودیم یه خانواده 6 نفره و من همچنان شاد بودم و هر موقع میخواستم برم بیرون شاد بودم و شاد شاد .... میخندیدم ... بابا نیستی و زندگی مخرف داره پیش میره

 

از سال 1400 یک ماه به همین زودی گذشت موند 11 ماه و مطینا این 11 ماه هم به همین شکل میگذره . دلم برات تنگ شده دعا کن خلاص بشم از این غربت و تنهاییییی...

00/1/2

سال 1400.

امسال هم تموم شد و یه سال دیگه شد باورت میشه یه سال هم از ندیدنت میگدره . چقدر دلم برات تنگ برای هر دوتون . شاید هیچ کدومتون نمیدونید . ولی من میخوام بدونید دوستتون دارم و نیستید و من همیشه غمگینم .میگن الان بهاره و عیده اما چیزی جز غم چیزی ندارم بشنو که دلم داره میترکه کاش میشد صدامو بشنوید اما بابا تو که اینقدر مهربان بودی چرا رفتی باورم نمیشه اخه تا کی قراره اینطوری بشه کم مونده نیمه شعبان بشه روز سالگرد ازدواج تو و مامان . هر سال براتون کیک و کادو میگرفتیم باورت میشه دیگه دوازده ساله چیزی براتون نگرفتیم مامان خیلی پیر شده میترسم میترسم از روزی که مامانم نباشه اما نمیزارم مامان هم بیاد پش تو میشنوی بابا . خودت رفتی برامون بسه بس

امروز نوشته های ده سال پیش و خوندم و جقدر دلم گرفت باورت میشه چقدر از نبودنت در عذابم ... دلم برات تنگ شده کاش بودی و بودی وبودی من ده ساله ارزو دارم دوباره برگردم سال 80 تو بودی و اون بود و من چقدر خوشحال بودم یه خانواده بودیم یه عاشق بودم از بودنش خوشحال بود و مضطرب از بودنت خوشخال بودم چند روز دیگه روز پدرهست و من دلن میخواد باشی و می بودی و بغلت میکردم و بهت میگفتم روزت مبارک وووووو غمگینم از نبودنت یه سال  دیگه هم گذشت و عمر ما میگذره بی تو بی اون

بهار بهار چه صداهمون صدای بود بهار بهار چه اسم اشنایی

چرا این هوای مزخرف دم عید شده اخه تا عید خیلی مونده بدم میاد از این هواااااااااااااااااااااااااااااااا

موبایلت و کجا میزاری زنگ نمیزنی

راستی باز خوابت و دیدم مثل همیشه همیشه همیشه توی خوابهام رفته بودی مسافرت و برگشتی و من هنوز توی خوابهام ازت شاکی ام چرا بهمون زنگ نمیزدی چرا موبایل نداشتی اخه ننمیتونم باورکنم دوازده سال گذشته

بغض

مطمینا جات خوبه ؟ ما اینجا توی دوره ای گیر کردیم که فقط کارمون شده اه و حسرت و ناله و غم و ... باورت میشه ؟ چند روز پیش یکی مرد بخاطر کرونا . نمیدونم چرا هنو باورم نمیشه ؟ خیلی بده ادم باورش نشه شاید چند دقیقه ای مبهوت موندم اخه کریم سوتچی جوون بود و حالشهم بد نبود اما کرونای لعنتی کشتش . فک کردم ناصر شوخی میکنه اما نمیکرد . بغض الانم گلومو گرفته چقدر راحت میرید نمیدونی چقدر دلم گرفته کاش بودی نه همون بهتر که نیستی اگر هم بودی مثل ما بغض میکردی و کاری هم نمیتونستی بکنی . بابا خیلی دلم برات تنگ شده خیلی میشه بیای خوابم ؟

بازهم

بازم مثل همیشه ...

سال 98

سال نود و هشت اخرین نفسهاشو داره میکشه هرچند از اول امسال سال خوبی نبود بهارش و نوروزش با سیل و کشته شدن شروع شد پاییزش با تظاهرات و کشته شدن چندین صد نفر و زمستانش با هواپیمای اکراین و پایانش با کرونا ... چقدر امسال بد بود بد و بد و بد

چقدر خوب شد بابا تو نیستی میدونی ما چقدر زجر می کشیم لعنت به زندگی

شک  مزخرفترین چیز عالمه