نوشته ای که در سال 87 نوشته شد و چقدر دوست داشتم هیچ وقت 9دی وجود نداشت

انا لله و انا الیه راجعون

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ۰۰۰۰۰۰

بابا رفت و تنهایم گذاشت ۰۰۰ باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

نوشته ای که در اولین سالگردت سال 88 نوشته شد

یک سال گذشت ماه محرم امد ماه عزا و ماتم

چقدر دلم برات تنگ شده بابایی , بابایی دیروز عمه میگفت عمو صادق میخواد هفته بعد بیاد ایران چقدر بهش گفتی بیاد ایران چقد گفتی دلت براش تنگ شده ولی اون نتونست بیاد اما الان داره میاد عمو  امروز زنگ زده بود میگفت میخواد برای مراسم سالگردت خودش و برسونه ولی وقتی بهش گفتیم فردا مراسم گرفتیم بدجوری دلش گرفت میگفت من که نتونستم زمانی که داداش زنده بود بیام ای کاش میشد مراسم سالگردش باشم ...

چقدر دلم برات تنگ شده .فردا مراسم سالگردت هست اول محرم پرواز کردی و فردا هم اول محرم هست ... بابا دلم برات یه ذره شده. میگن باباها دختری هستن و دخترا بابایی ... الان تو نیستی و منم بی تو هستم همه بی تو شدن 

دلم برات تنگ شده خیلی برای همه چیزت

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

نوشته ای که در دومین سالگردت نوشتم امروز 9 دی هست دومین سالگرد بابا ...

چقدر دلم برات تنگ شده ... 

پدر بخند

تاگل رویا از لبانت بچینم

پدر بگو

که طنین صدایت

اوای خوش بهارست

دستان گرمت

نوازش اب برسنگ

بخوان

که بلبلان مست صدایت

چشمه ها

مست نگاهت

درخت ها

مست وجودت

ریشه ها در خاک کردند