بزرگ شدن یادم داد گریه نکنم بزرگ شدن یادم داد محکم بایستم و داد نزنم گریه نکنم و غصه بخورم و ایکاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم بچه ها خوبن چون میتونن حرف دلشونو بزنن و گریه کنن و جیغ بکشن و حتی خیلی ساده بگن ازت متنفرن و دیگه دوست ندارن ولی ماها که بزرگ میشیم مجبوریم تحمل کنیم همه چیزهای مزخرف این زندگی نکبتی رو که حتی اگر ازش متنفر باشیم و دوستش نداشته باشیم
زندگی بزرگتر ها خیلی بدتر از اینکه بخوای با جهنم مقایسه اش کنی شاید هیچ وقت هیچ بزرگتری نتونه راحت به کسی بگه ازش متنفره زندگی بزرگترها مزخرف تر از هر حهتمی هست
35 سال که داشته باشی میفهمی عمرت داره زود میگدره و جیزی ازش نمونده ولی افسوس دوران کودکی ات از کنارت رفتن و تو موندی و گذر مزخرف زندگی و بزرگسالی که زمانی ارزوشو داشتی زمانی فکر میکردی بزرگ بشی خوشحال تر هستی و تنها میتونی همه جا بری و همه جی بخری اما نفهمیدی این زندگی که دنبالش داشتی میدوییدی در حقیقت جهنم بود و خودتو از بهشت انداختی داخل جهنمی که براش ارزو میکردی
ادما میدونن که روزی قراره بمیرن اینکه کی و چظوری اش و نمیدونن ای کاش ای کاش ای کاش میشد فهمید چطوری و کی
داستان این شد که گریه کردن شد ارزو