یک ماه موند و خرده ای مونده و تا پایان سال 1401 و گذر عمری که داره میگذره و ما همچنان در تلاش برای زندگی کردن خسته شدم از اینهمه روزها و شبها و خوددن و خوابیدن ووووو

35 هم داره تموم میشه تا برسه به 36 و داشتم فکر میکردم وقتی 36 سالش بود وقتی 35 سالش بود چقدر از من 354 ساله خوشحالتر و خوشبخت تر بود اون موقع موهاش اصلا سفید نشده بود امام من در35 سالگی نصف موهام سفید شده و دارم فکر میکنم چرا من توی 35 سالگی باید موهام سفید باشه اما اون توی 35 سالگی دنبال خیانت

چرا وقتی من توی 35 سالگی دلم غم داره و اون توی 35 سالگی دنبال هرز پریدن و عیاشی

بیخیالش من 35 ساله نیتسم بیشتر میخوره 70 ساله باشم خسته ام از این هیاهو و وووووووووووووو

یک ماه موند تا پایان 1401

داشتم فکر میکردم من توی 35 سالگی اون به اندازه 24 سالگی اون خوشحال بودم مطمینا نه اما توی 24 سالگی اون به اندازه یه دنیا خوشحال بودم دوست ندارم و نداشتم باهاش باشم اما الان مجبورم دوست داشتم با کسی باشم که نزاشتن باشم دوست داشتم با کسی زندگی میکردم که به اندازه 15 سالگی من به اندازه 35 سالگی من به اندازه لحظه لحظه من خوشحال و ناراحت باشه نه مثل الان که من به اندازه 35 سالگی اون خوشحال نباشم و غم غم غم روی غمهام میاد