گذشت یک سال هم چقدر روزهامون مزخرفن .............................................

چهره در هم برهم و دستای رگ بیرون و مغز پر از غصه و دلی پر از چرا .................................. چه میفهمه اونیکه باید بفهمه خسته شدم گاهی دوست دارم به اون سر دنیا برم و هیج وقت نیام هیج وقت نباشم هیچ وقت دیده نشم

19اردیبهشت 1402 ......... کاش اون روز که ارزو میکردم بیست سال بگذره میفهمیدم که قرار نیست چیزی خوب باشه قرار نیست چیزی خوبتر بشه باید میدوستم برای همین الان دوست ندارم روزها برن جون میدونم سال بعد بدتر از امسال خواهد بود خیلی خسته ام دلگیرم

برای گذشتن از روزها بازم به سریال ها پناه بردم تا نفهمم به پلی لیست اهنگام پناه بردم ... اینو کسی میفهمه که جای من باشه ... هرکی جای خودش غم داره