دی ۱۴۰۳
دی ماه شد و یه هفته بعد سالگرد باباست شونزده ساله نیست . چقدر زود گذشت شایدم دیر گذشت خسته شدم از اینهمه شمارش روزها . کم مونده سی و هشت تموم شه . و شمعشو فوت کنم . فک میکردم چهل سالگی خیلی چیز عجیبیه اما بهش نزدیک که میشم میبینم عجیب نیست . امسال مامان و خواهری اومدن یه هفته تنها نبودیم اما رفتن. باز تنها شدیم . من از این همه ح ف توی مغزم متنفرن. امروز روز مادر بود حسی نداشتم شاید باید داشته باشم دخترک یه نامه نوشت و نقاشی . پسرک یه ده تومنی داد بهم . روزم مبارک با تموم سخستگی ها و اینکه مغزم نیاز داره استراحت کنه. کاش روزها تموم شن من توی زندگی بعدیم عیج وقت ازدواج نمیکنم .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ ساعت 23:46 توسط ....
|